تبليغاتX
داستان تهمینه

داستان تهمینه

داستان و ترجمه

بايد سنگ باشي. كارمنداي بانك رو ديدي چطوري كار مي كنن سرشون كه شلوغه؟ وقتي كه دارن پول مي شمرن و حساب كتاب كه مي كنن خودت رو بكشي سرشون رو هم بالا نمي كنن. نه مثل تو. خوبه خودم ديدم. وقتي كاري دستته تا تمومش نكردي سرت رو بالا نمي كني. اينجا ايرانه. هرچي بيشتر كار كني مثل خر بارت مي كنن. خودت رو بزن به كري. انگار نمي شنوي. تمركز كن روي همون يه كار. چه سيد باشه چه گنده ترش حاج كرم و چه آشغالهائي مثل همين پسره. يه ديوار دور خودت بكش نذار ازش رد بشن. خودت بهشون رو دادي. خدا رحمتش كنه خاله جان رو. مي دوني تو شهرداري چطوري كار مي كرد؟ چند ساله مرده؟ سه ... چهار ساله كه مرده. هنوزم بهش مي گن خانم. تو شهرداري فقط به يكي مي گفتن خانم. خانم مي گفتن يا خانم كمالي. حالام كه مرده بازم اون هيبتش هست. همين پريروز كه رفته بودم پول سهامش رو از شهرداري بگيرم كارمند شهرداري به همكارش مي گفت سهام خانم رو هم بذار اجرا. آدم بايد اين جوري باشه. محكم. مي بيني چطور از تو گور هم فرمان مي ده؟! چرا تو هم هستي. كار كه نمي كني. خرحمالي مي كني. خيال مي كني آدم به كارگر جماعت رو بده باهاشون عادلانه رفتار كرده. خيال ورت داشته كه اينا آدمن؟ مگه حمّال توي بازارچه يادت نيست؟ هموني كه داشت در تيمچه رو قفل مي كرد ديگه. اگه از همون اول مي گفتيم حمّال در و باز كن ما بريم، باز مي كرد. اينا چه مي دونن آقا چيه؟ وقتي بهشون مي گي آقا، خيال برشون مي داره. آقائي هم كه بلد نيستن. اينا رو بايد تو سرشون زد. گل نراقي يادت نره. تازه منتقلمون كرده بودن بخش زندانياي عادي. يه روز حرف آقاي شجاعي شد، گفت عجب آدمي بود. عجب آقايي بود. من خودم هم تعريف آقاي شجاعي رو زياد شنيده بودم از بچه هاي خودمون اما نديده بودمش. از اخلاق و رفتارش كه پرسيدم گل نراقي برگشت گفت: نمي دوني چه آقايي بود... هميشه تو خودش ... غرق خودش ... نشنيده بوديم سلام كسي رم جواب بده. اينا همينن. يادت باشه هيچوقت بهشون نگو شما. بزن تو سرشون. جاي جواب سلام سرتو تكون بده. تحقيرشون نمي كني كه. فقط داري اندازه شون رو بهشون مي فهموني. براي خودشون هم بهتره. بدعادت نمي شن. اين پسره رو هم تو همين اندازه نيگر دار. ديگه نذار يه قدم بهت نزديك بشه. فردا اومدي گفتي برام عكساي آنچناني آورده خودم مي زنم تو گوشت. فكر مي كني شوخي مي كنم؟ ابداً.... اگه اون پررو شده تقصير خودته. سنگ باش. به تو چه مي خواد وام  بگيره، دنبال ضامن مي گرده، بهش دختر نمي دن.... خيله خوب نمي دادن. تو ديگه سي سالته. بچه كه نيستي. بايد تا حالا فهميده باشي اگه رحم كني، به روزي مي افتي كه محتاج رحم ديگرون مي شي ... گوش كن، من كه بچه نيستم. لازم نكرده، نه براش دلسوزي كن نه روشو كم كن.... معلومه بخاطر اينكه زني... اونم يه لات بي سروپا.... كه چي بشه؟ خيال كردي اون چيزي ازش كم مي شه؟ مثل اين مي مونه كه به جنده بگي جنده. اون كه چيزي ازش كم نمي شه اما اگه همون جندهه برگرده نامربوط بگه تو كوچيك مي شي. جنده، جنده اس. اما اگه دهنش رو باز كرد يه كلفت بارت كرد تا كجات مي سوزه.... كه چي؟ مسابقه با لات برنده نداره اينو تو گوشت فرو كن... معلومه... بايد همون جا پياده مي شدي... اشتباهت اينجاست كه باهاش دهن به دهن شدي.... يعني من و تو، توي يه سطح وايساديم.... هيچوقت با لات جماعت مسابقه نذار...

-------

سلام.... چطوري؟.... چه عجب يادي از ما كردي؟.... نه نه خواهش مي كنم فعلا كه سرم شلوغ نيست. اي بد نيستيم . مي گذره... شما چطورين؟ ... به خدا خيلي دلم براتون تنگ شده.... نه بابا ... شيفت چيه دختر هشت ...نه.... شب عيد، شده تا نصف شب مونديم... ديگه چه خبر؟... نه خواهش مي كنم بگو.. چقدر تعارف مي كني... خب؟... تو همون كارخونه هستي ديگه... اوهوم .. . پارسال كه راضي بودي...هووم... آره بابا من خودم ده ساله تمومه با اينا درگيرم... خب ... چيكارش داشتي دختر.... هاهاها... خب..... مي فهمم... نه بابا؟ راستش رو بگو ببينم ... كاريت كه نكرد؟ .... والله من باشم سعي مي كنم كنتاكتي پيش نياد... مي دونم ... خب ببين مثلاً همين راننده سرويس ما هم گاهي سربسرم مي ذاره... نه ....البته نه اونجوري .. مثلاً مي گه فردا برت نمي دارم... مي خواي چي بگم منم مي خندم مي گم آقا غلام هر جور راحتي... نه بابا، با اينا كه نمي شه يكي به دو كرد.... ببين من كه اين آدم رو نمي شناسم... درسته، اما هر كي يه قلقي داره... سعي كن قلقش رو پيدا كني... چطوري بگم آخه... اين ديگه كار خودته... مثلاً همين كه زدي تو گوشش.... پرروتر نشده؟ خب چي بگم آدما فرق مي كنن... هاهاها ... خب اونام آدمن ديگه... ببين مثلاً بعضيارو مي شه با زبون خوش نرمشون كرد... درسته اما خب اونقدرام نبايد خوش باشه كه دلشونو بزنه... هاهاها... آره ... بعضياشونم بايد بهشون رو ندي... پررو مي شن... من جاي تو بودم همون جا پياده مي شدم... هيچي هم نمي گفتم نه به رئيسم نه اوناي ديگه.... نبايد بذاري زياد از ته و توي كارات سردربيارن...دردسر مي شن برات... چه كمكي، بدتر دست و پاگيرت مي شن... زمونه طوريه كه همه به فكر خودشون هستن... تو خودت جاي همكارت، چيكار مي كردي؟.... خب... خب... به نظر من كه ... اي بابا.... آقا محمود چيكار مي كني...هاهاها... دارم حرف مي زنم آخه... همكارم بود.... دعوا چرا... متوجه نبود دارم حرف مي زنم... به نظرم تو مسائل رو زيادي گنده اش مي كني.... قبول دارم... شايد يه توقعاتي داشته ازت ... عروسي كرده باشه، اين كه دليل نمي شه.... سعي كن كاملاً عادي رفتار بكني... اونم آدمه بيچاره... هاهاها.... خيله خب بخاطر خودت ... ببين بيشتر آدما با زبون خوش نرم مي شن... استراتژي خود من اينه... كارگر جماعت، بيچاره اس... من كه همچين رفتاري نمي كنم باهاشون... نه، اتفاقاً شده تا دم در اتاقم بدرقه شون كردم... از تو انتظار نداشتم اين حرفا رو بزني... مي فهمم حالا عصباني هستي... اما درست فكر كن ببين از دست كدومشون بايد عصباني باشي... يه كارگر بيچاره ... درسته، قبول دارم... اما همين كارگر با ماهي دويست تومن زندگيش رو مي گذرونه ...  اوني كه پول مملكت رو به جيب مي زنه... نه گوش كن... معلومه كه بافرهنگ و با ادب و موقعيت شناس و دست و دلباز مي شه... مگه تو خودت آشنا نداشتي رفتي اونجا... خب منظورم روشنه عزيزم... همين كه مي گي راننده آشناي مدير كلّه.... ببين من بايد برم ... يه روز زنگ مي زنم قرار بذاريم... چه روزي؟ جمعه؟ باشه خوبه... اين جمعه نشد هفته بعد... اوكي؟

-------

من كه فكر مي كردم اين قضيه تموم شده رفته پي كارش... علي جون تمومش كن بره اين ماجرا رو... شما هم اين قدر گنده اش نكنين... آسمون كه به زمين نيومده... بذارين به درد خودمون برسيم....بد كرديم تو بلبشوي اين مملكت نون رسونديم به جوونائي مثل شما؟.... مي خوام مثل يه خونواده با هم كار كنيم... جوري نباشه صبح كه از خواب بيدار مي شين بگين واي بازم بايد برم سر كار.... بهتره وارد جزئيات نشين خانم... علي جون تو پا شو برو دنبال كارات.... شمام تمومش كنين بره....

-----

شيطونه مي گه دم قره رسول رو ببينيم روي اين پسره رو كم بكنه.... چي مي گي عادل؟ نترسين بابا نمي كشتش ... قتل كه به اين راحتيا نيست.... فوقش يه خط مي اندازه روي صورتش، همون بسشه... تو قبول بكني بقيه اش مثل آب خوردنه... نگران خرجش نباشين... كنار ميام باهاش.... از اولش هم نبايد دست مي زدي بهش... همون جا تو ماشين زنگ مي زدي به صدوده مي گفتي اين مرتيكه مزاحمم شده... به درك ... كارش از خودش مهمتره مگه؟.... با مدير آموزشگاه صحبت مي كنم از همين فردا بياي تدريس كني... سابقه تدريس هم كه داري....نه، بيمه نمي كنن ... مي تونين خودتون بيمه رو بدين تا وقتي فوق ليسانست جور شد ...

-----

چه خبرته اين قدر مي خوابي... خواب كه چه عرض كنم ... مرگه انگار... آدم هم اين قدر مي خوابه مگه... چند ماه پيش كه درس نمي خوندي اين قدر نمي خوابيدي....خيله خب بابا جمعش كن اين بساط رو... فوق ليسانس پيشكشت...من گفتم، غلط كردم... من هيچي ... به خونه ات برس... زندگي كن ... از زندگيت لذت ببر ... چي مي خواي مگه... چته آخه...خوشي زده زير دلت؟... مي خواي برگردي سر صنار يه شي معلمي؟ ....منظورم روشنه... دلت رو به وعده وعيدهاي بهزاد خوش كردي ديگه... هيئت علمي!... از قديم گفتن: يتيمه واواي دييَن چوخ اولار، چورَه وِرَن اولماز[1].... مي دوني لشكر بيكارها يعني چي؟... تصورش رو بكن چن هزار نفر اون بيرون منتظرن جاي تو رو بگيرن!.... شايد تو هم زير سرت بلند شده... من چي مي گم؟ ... آدم هر روز يه حرف تازه مي شنوه... بهزاد اومده بود... سر شب... مي گفت يكي رو پيدا كرده روي اين پسره رو كم كنه... نترس خون و خونريزي در كار نيست... يه مهران خوشگله هست... آدرس خونه شون رو خواسته... اي بابا دزدي چيه... گفته يه جوري زنش رو از راه به در مي كنه كه پسره نفهمه از كجا خورده.....

تبريز/ تير 87



[1] . ضرب المثل تركي: خيليها دلشون براي يتيم مي سوزه اما هيچكس نونش رو نمي ده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:40  توسط تهمینه زاردشت  | 

سينا امشب هم اينجا خوابيد. چشم بر هم گذاشت و تا صبح پهلو به پهلو شد. نكند يادش رفته كه پسري هم اينجا دارد؟ يوسف را هم كه نمي‌دانم كجاست. اين شهر كه مي‌گويند فاحشه‌خانه ندارد، كجاست پس يوسف من! شايد هم همه خانه‌ها... نه! نگاه يوسف هنوز صاف است. نگاهت كه مي‌‌كند خيال نمي‌كني دارد وارد تنت مي‌شود. چه مي‌داني؟ تو كه نديده‌اي نگاهش را. چطور مي‌شود صاف بماند وقتي دنبال كسي راه مي‌افتد كه پدر اوست و پدر سينا و پدر همه بچه‌هاي فراموش‌شده شهر انگار. كه شايد ديگر به شماره‌ هم نيايند. و او مدام اسمهايشان را با مادرانشان و محله‌هايشان را با رنگ و رويشان و همه اينها را با نگاهشان قاطي مي‌كند حتماً. نگاه سينا را با نگاه آن فاحشه الهه‌نام و پسر يا دختر در راهش و نگاه او را با پسران دوقلوي ديگر فاحشه آن طرف شهر. مرد بي‌نگاه چطور عاشق مي‌شود امّا؟ مرد بي‌نگاه چطور نماز مي‌خواند؟ چه مي‌گويد به خدا تمام اين سالها؟ ياد خم ابروي كدام معشوقه‌اش مي‌افتد سر هر نماز؟ پري، الهه يا يكي ديگر؟ بايد يوسف را پيدا كنم و بگويم دست بردارد از اين تعقيب مسخره. نمي‌خواهم اين تعقيب را. ديگر نمي‌خواهم. زندگي كه تعقيب نمي‌شود. چه مي‌گويم؟ نمي‌شود كه به جاي زندگي تعقيب كني. پيدايش مي‌كنم تا از اين شهر برود. برود به شهري كه فاحشه‌خانه داشته‌باشد و با يك نگاه يا صد نگاه، يك دل نه صد دل عاشق بشود. عاشق كه بشود، حتم برق مي‌آيد توي چشمهاي سرخش. جغد شده اينجا. هر شب دنبال پدر از اين خانه، نه، از اين فاحشه‌خانه به آن فاحشه‌خانه. بس است يوسف. بس كن! برو از اينجا. بدون مركب برو. جي‌ال‌ايكس پدر را بگذار و برو. اين مركب به درد همين شهر مي‌خورد كه بگردي و فاحشه به دام اندازي. تو فقط نگاهت را ببر. مي‌بينم پشت اين كوهها، شايد سينه كوير يا لب دريا، كسي را كه چشم بر راه است تا تو برق بيندازي چشمانت را، روغن بمالي موهاي طلائي‌ات را و صاف كني بلندايت را تا دلش را بدهد به صافي نگاهت. باور نمي‌كني؟ تو اصلاً كجايت به اين شهر مي‌خورد؟ طلاي موهايت، عسل چشمانت يا صافي نگاهت؟

سينا اما ماندني است تا ببيند همه خواهرها و برادرهاي مشروع و نامشروعش را. نه! همه خواهرها و برادرهاي نامشروعِ نامشروعش را. از ياد رفته سينا. شايد روزي پدر ديگر نشناسد پسرش را. هزار سال پيش اگر بود، سينا بي‌مهره نشان پدر، از اين كوهها مي‌گذشت و شايد از كوير هم ودريا هم تا بيابد پدر را به خونخواهي يا نه، آبروخواهي يا... چه مي‌دانم. طلب دارد سينا. هر بار كه مي‌آيد اسمي تازه، رسمي تازه. اين بار اما حرفي نزده. ساكت مانده. برادر يا خواهرش يا فاحشه تازه را توي خودش قايم كرده. توي كله‌اش. پس پرده نازكي از نگاهش. گريه كه نمي‌كند. حرف هم نمي‌زند. نه از آن گونه كه ما مي‌زنيم. كلمه‌ها برايش طلايند انگار. بيخودي خرجشان نمي‌كند. حتي با نگاه. رازي دارد سينا.شايد او هم پي برده به راز اين شهر بي‌فاحشه‌خانه. يك راز مشترك داريم پس. چطور شده اما كه اين قدر الكنيم با هم؟ حرف بزن سينا. خالي... نميدانم مي‌شوي يا نه. نمي‌دانم حتّي مي‌داني خالي شدن چيست؟ امّا نه. خالي نمي‌شوي. حرف تو را خالي نمي‌كند. شايد از بس كه نگفته‌اي. از‌بس كه گوش بوده‌اي فقط و چشم و... نور. چشمانت نور دارد سينا. همين هست كه قايم مي‌كند همه كلماتت را. بخند سينا. تو هم به اين شهر بي‌فاحشه‌خانه‌ بخند. خنده است كه خالي مي‌كند نه حرف. بخند تا نور ساطع كني. به پدر بخند. به تمام فاحشه‌هائي كه توي بغل پدر ديده‌اي و به همه كلمات قشنگي كه به آنها گفته، بي‌ترس از كم آوردن، بخند. اما نه اين‌طور. اين كه خنده نيست. پوزخند، نيشخند يا هر خند ديگري هم نيست. اين‌طور خنديدن پيرت مي‌كند مرد! پيرمرد مي‌شوي سياه‌چشم من! مرا ببين! سال بايد بگذرد يا ماه كه پير شوي نه لحظه‌اي، آني. اين ثانيه‌ها را واگذار، بخند و خالي شو. من از سكوت مي‌ترسم سينا.

برادرت را كه يوسف نام نهادم، چه مي‌دانستم بايد هر شب دنبال پدر باشد. نام تو را سهراب نگذاشتم. ترسيدم. از تقدير شوم تهمينه واهمه داشتم. سينا! چه طنين زيبائي داشت نامت. حالا ديگر نه. تو فقط نامت سيناست. اما خودت، تقديرت، سهراب. من اما، مدام اين كلمه را براي خودم تكرار مي‌كنم. سينا، سينا، سينا... تا باورم شود يا شايد، ورق برگردد و سهراب، نه، سينا، بلند شود از سينه پدر. بلند شو سهراب! بلند شو! مردانگي‌ات كجا رفته؟ رسم ديار پهلوانان مگر نمي‌داني؟ پدركشي راه و رسم قصرهاي باشكوه خاندان شاهي‌است نه سهراب تهمينه. اصلاً تو چطور بلد شده‌اي ورد ورود به قصرهاي نفرين‌شده اين شهر را؟ خيال كرده‌اي طلب من اين سرخي تپنده‌اي است كه صاحب آن خون عاشقش مي‌ناميد؟ اين خون توست سينا. و خون يوسف. خيال مي‌كني هنر كرده‌اي؟ مرهم آورده‌اي بر زخم دل تهمينه؟ خدا مي‌داند كدام از اين فاحشه‌خانه‌ها چاهي شد و دهان باز كرد و بلعيد يوسفم را. گفتم برو از اين شهر. از اين كوهها بگذر. برو عاشق شو. نرفت. عشق را فقط از زبان پدر شنيده بود انگار. گفتم بخند. حرف كه نمي‌زدي. نخنديدي. مي‌شد به يوسف هم خنديد. گفتم كه اين خون توست و خون يوسف. مي‌گذاشتي يوسف را كه تكيه بزند به جانشيني بر تخت عاشقي‌هاي يك شبه پدر، يل سياه چشم من!

تابستان 83/ تبریز

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط تهمینه زاردشت  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:42  توسط تهمینه زاردشت  | 

....داستان مستوفي فراموش شدني نيست. خاطره شوم استانداري اين پير ياوه گو سينه به سينه نقل خواهد شد و اعمال ننگ بارش دهان به دهان خواهد رسيد تا موقعي که کفاره گناهان او داده شود. در زمان استانداري اين مردک، مصطفي نيساري (صدق السلطان) از طرف شهرداري تبريز نامه اي در مورد غيرمأکول بودن نان تبريز به استانداري نوشته که عين نامه هاي متبادله به ضميمه نمونه نان در شهرداري تبريز بايگاني است. اينک آن نامه ها:

نامه شماره 1053-26/1/19 شهرداري تبريز

«جناب آقاي استانداري استان سوم- سه روز است که آردي که ازاداره تثبيت به نانواها داده مي شودمخلوط به خاک و شن مي باشد و آرد تحويلي ديروز به علاوه خيلي ناجنس و درشت بوده ...... براي مزيد استحضار چند پارچه از نانهاي پخت امروز و مقداري از آدري که در دو روزه اخير تحويل نانواها شده و قدري گندم تحويلي که مخلوط به مواد خارجي است به پيوست تقديم مي شود. مستدعي است دستور فرمايند دستور مقتضي در اين باب به اداره تثبيت نرخ غله صادر گردد.

از طرف شهرداري تبريز- نيساري

جواب استاندار مستوفي

نامه شماره 1054-28/1/19 استانداري آذربايجان به شهرداري تبريز

اداره شهرداري تبريز- بازگشت به نامه شماره ....اشعار مي دارد:

اين نامه هاي ياوه چيست که به قلم مي آوريد و امضاء کرده مي فرستيد مگر شما نان شهر را نمي خوريد و يا چيزي که به شما مي گويند ندانسته تصديق مي کنيد. نان شهر شن و خاک کجا دارد.

من هر روز نان عمومي شهر مي خورم و آنگاه مي نويسيد دو سه روز است. در صورتي که فقط امروز نان شهر رنگش تغيير کرده است و آن هم به واسطه اين است که گندم گرگان است و با وجود اين که رنگش قرمز است بسيار پاکيزه و تميز و پاک مي باشد.

به موجب اين حکم آقاي نيساري که پاي اين نامه راامضاء کرده و تصديق بلاتصور و هو راه انداخته منتظر خدمت مي شود. امور شهرداري را آقاي منتظمي ادره کند.

استاندار استان سوم عبدالله مستوفي

عبدالله مستوفي که خود ساکن تبريز بوده و ضمن سرشماري نيز محسوب گرديده بود، سرشماري تبريز را "خرشماري" مي ناميد و گويا از اين راه به ايجاد حس "وحدت" ملي مي کوشيد. اين عالي جناب در ايجاد "وحدت ملي" و ترويج "زبان داريوش" آن چنان کوشا بود که اجازه نمي داد حتي پيرزنان فرزند مرده و مادران داغديده که يک جمله فارسي نمي دانستند، در ذکر دردها و مصايب خود و در سوگ عزيزانشان از زبان مادري بهره گيرند.

وي خود به اين جنايت اعتراف کرده و در رد مقاله سلطانزاده تبريزي مي نويسد:

".....بلي من.....هيچ وقت اجازه نمي دادم که روضه خوان در مجالس ختم ترکي بخواند و در سخنرانيهاي خود مي گفتم شما که اولاد واقعي داريوش و کامبيز هستيد چرا به زبان افراسياب و چنگيز حرف مي زنيد؟ و از اين بيانات هم جز ايجاد حس وحدت ملي و جلوگيري از ترک مآبي و کوتاه کردن موضوع اقليت ترک زبان در نزد خارجي ها که به عقيده من بزرگترين توهين به اهالي آذربايجان است و نويسنده مقاله اسم آن را همدردي! گذاشته است، نداشته ام و زبان فارسي را که زبان نوشتن و تدريس و زبان رسمي و عمومي است ترويج کرده ام." ".... نويسنده مقاله آلت دست يک مشت محتکر تبريزي که من آنها را فرزندان ناخلف آذربايجان و ايران مي دانم شده با نهايت بي اطلاعي از اوضاع و حتي بي خبري ازتاريخ وقايع شرحي را به قصد حمله به من به قلم آورده است."

اين اتهامات را يک مشت محتکر تبريزي تراشيده اند که احتکار را تجارت دانسته، توت را به وسيله نگاهداري طبق آن در يخچال پنج روز احتکار مي کنند و خيار را به وسيله ماليدن دنبه به آن به پنج شش روز نگاه مي دارند...."

سلطانزاده تبريزي که در ميان مردم آذربايجان به درستکاري و پاکدامني و صداقت مشهور بوده، پس از ارائه اسناد و مدارک غيرقابل انکار در جواب سفسطه بافي هاي مستوفي نوشت:

"... آقاي مستوفي سوءرفتار و ترشرويي و تلخ زباني شما مردم تبريز را به قدري متنفر مي ساخت که زبان فارسي سهل است از زندگي سير مي شدند."

"... راجع به نگهداري طبق توت در يخچال و ياماليدن دنبه به خيار و غيره چيزي ملتفت نشدم. زيرا در تبريز هنوز فروش توت معمول نيست و تبريز توت زارهاي بسيار دارد که اغلب براي احسان احداث شده و فقرا مجاناً از آنها بهره مند مي شوندو از ماليدن دنبه به خيار نيز اطلاعي ندارم تا پاسخي عرض کنم. شايد در ولايت خود ايشان معمول است که به خيار دنبه يا به دنبه خيار مي مالند!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:54  توسط تهمینه زاردشت  |